تبليغاتX
دیار عشق
                                                                 دیار عشق
دل نوشته های یک سیستانی از سیستان                                                                                                                         
مرگ تدریجی یک تمدن (قسمت اول)  

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز

امروز پس از یک سال تصمیم گرفتم این وبلاگ را به روز کنم .شاید از خودتان بپرسید که چرا من به مدت یکسال در این و وبلاگ چیزی ننوشتم؟ یکی از دلایل این کار این بود که کسی به حرفهای من گوش نمی کرد و در واقع یک نوع احساس تنهایی میکردم- البته این را هم باید اضافه که خیلی از نویسندگان بزرگ ایران و جهان وقتی به این نتیجه رسیدند که کسی حرفهایشان را نمی فهمد(درک نمی کند) اقدام به خود کشی کردند ولی خب،چون من از اون دسته آدما نبودم ترجیح دادم که چیزی ننویسم تا اینکه بخوام خود کشی کنم،اگر به خاطر داشته باشید من در پست های قبلی نظریه های جدیدی درباره ی حادثه جاده بم- کرمان (دارزین) داشتم البته با دلایل و لینک های خبری(به صورت مستند) و در پایان هم گفتم که اگر من در نتیجه گیری ام اشتباه کردم شما من را راهنمایی کنید و جواب سوالات من را بدهید. حتی اگر با نظریه های من مخالف هستید. اما متاسفانه دیدم که دوستان بدون توجه به دلایل منطقی اینجانب و پاسخ دادن به سئوالات من، این حادثه مشکوک را به گردن فردی به نام حمید ریگی انداختند و منبع این خبر را یکی از فرماندهان ارشد ناجا نامیدند( کسانی که خیلی هم دروغ می گویند و همیشه با خبرهایی مثل کشته شدن عبدالمالک دیگی سعی در مشغول نگه داشتن افکار عمومی دارند) ناجایی که ارشد ترین فرمانده اش  یعنی سردار احمدی مقدم برای کم کردن گناهان این نیرو و یا به عبارت دیگر برای بی گناه جلوه دادن نیروی انتظامی در وقوع فاجعه تاسوکی در همان روز اول اعداد را دستکاری کرد و زمین ها را جا به جا کرد و مختصات جغرافیایی منطقه حادثه را به هم زد و فاصله محل حادثه تا مرز را از 25 کیلومتر به 7 کیلومتر و فاصله پاسگاه را از 10 کیلومتر به 25 کیلومتر و مدت زمان بستن جاده را از 45 دقیقه به 15 دقیقه تغییر داد و ثابت کرد که برای فرار از زیر بار مسئولیت و تبرئه شدن دست به هر کاری می زند، خب بگذریم . امروز می خواهم  یکی از مهمترین مطالب این وبلاگ را بنویسم و نام آن را « مرگ تدریجی یک تمدن» گذاشتم راستش وقتی در یکی از وبلاگ های سیستانی مطلبی را دیدم که در قالب چند پرده  مشکلات این استان را بررسی کرده و پرده اول آن هم مربوط به سال 1384 می شد، در آن وبلاگ هم حمید ریگی مقصر حادثه دارزین شناخته شده بود. ولی به نظر من مشکلات این استان ریشه در سالهای بسیار دور دارد و فجایعی مانند تاسوکی نتیجه سیاست های غلطی است که از گذشته بر سر این استان آوردند به نظر من برای حل یک مشکل باید به آن ریشه ای نگاه کرد و اگر ریشه را پیدا نکنیم با به هم گره زدن شاخه ها راه به جایی نمی بریم. و به قول ملک الشعرای بهار ( برکن ز بن این بنا که باید *** از ریشه بنای ظلم برکند)برای همین من می خواهم برای پیدا کردن ریشه اول یک نگاه اجمالی به تاریخ منطقه بیندازیم- خصوصاً منطقه سیستان که قدمت زیادی دارد.

 

سیستان مهد تمدن جهان

 

در روزگاران دور که بشر تازه یکجا نشین شده بود، شهری در نیمروز پدید آمد که به گفته باستان شناسان اولین شهر جهان بود( توجه : این عنوان به لحاظ بافت شهری جمعیت، برنامه ریزی شهری و.. به این شعر تعلق گرفت و گرنه مناطق مسکونی زیادی در آن زمان وجود داشت مه بیشتر شبیه به دهات بودند تا شهر) این شهر که امروز بشر نامی از آن را به خاطر ندارد و ما آن را به نام شهر سوخته می شناسیم  در بسیاری از علوم در جهان عصر خود اول بود و از بعضی جهات مانند ساختن اولین انیمیشن جهان(در یکی از برنامه های تلویزیونی مجری مربوطه به خاطر این کوزه ایران را مهد تمدن جهان نامید) و انجام اولین جراحی موفق روی مغز انسان که بیمار تا چند سال بعد از آن زندگی کرد، به علم امروز رسیده بود، و از بعضی جهات دیگر مانند ساخت چشم مصنوعی با تمام مویرگ های آن که از جنس طلا بود از علم بشر امروز هم گذشت( موضوعی که در اروپا خیلی سروصدا کرد ولی در ایران، هیچ) این شهر تا 2 هزار سال پا بر جا ماند و سرانجام به علت خشکسالی  سوخت. و به گفته یکی از باستان شناسان ایتالیایی شهر سوخته پر از رمز و راز های سر به مهر تاریخ بشریت است که با ابزار باستان شناسی امروزی 400 سال طول خواهد کشید تا ما به ابعاد گوناگون و رازهای پنهان آن پی ببریم.

سیستان در گذشته یکی از مقدس ترین سرزمین های روی کره زمین بوده و در قدیم به آن نیمروز هم گفته شده وقتی من به دنبال علت این نامگذاری بودم  به دلایل جالبی برخوردم که در یکی از سایت های اینگونه توضیح داده شده بود.

اندازه زمین ، دشت ها و کوه ها و رودها و دریاها ، در زمان ما جغرافیا خوانده میشود که واژه ای فرنگی است و برابر فارسی آن « زمین نگاری » یا « اندازه زمین » و مانند این ها است .

 

این دانش در پنج هزار سال پیش بدان جا رسیده بود که ایرانیان بدانند خدِّ میانه (نصف النهار مبدا) جهان از دهانه رود ارنگ و جزیره فاره و شهر زرنگ سیستان میگذرد و به همین روی سیستان را نیمروز (گرین ویچ) مینامیدند ؛ که نیمروز نیمه جهان شناخته شده باستان است . بدین روی میباید که ایرانیان در آن هنگام همه جهان باستان را پیموده و از اروپای امروز تا ژاپن را اندازه گرفته باشند که می دانستند میانه آن کجاست.

 

سیسنان مهد تمدن ایران

برای اثبات این جمله من قبلاً توضیحات لازم را داده بودم که دوستان برای اطلاع بیشتر می توانند به آرشیو وبلاگ مطلب(سیستان زادگاه نخستین ها) مراجعه کنند. ولی من یکی از مهمترین آن ها  که در آن مطلب نبود را برای شما می نویسم .

روزگاری اعراب بر این سرزمین تاختند و بر تمامی مناطق این سرزمین حمکرانان عرب گماشتند و زبان رسمی کشور ما را عربی قرار دادند به طوری که مورخان می گویند( اگر یعقوب آن حرکت تاریخی را انجام نمی داد امروز ایران هم مانند مصر به جمع کشورهای عربی خاورمیانه می پیوست) در اوایل قرن 3 هجری گروهی در سیستان به وجود آمدند که به آنها عیاران می گفتند. کار آنها بیشتر شبیه رابین هود بود در میان آن گروه فردی به نام یعقوب بن لیث بود که با دیدن  اوضاع  نا به سامان کشور بعدها با گروه کوچک خود بر ضد خلفای بغداد شورش کرد و مناطقی از سیستان و خراسان را گرفت و حکام گماشته شده خلفای عباسی را از آنجا راند و یا دستگیری کرد و به بغداد فرستاد، با این وجود باز هم خلفای عباسی در صدد گرفتن آن مناطق بودند یعقوب بر ضد خلفای عباسی اعلان جنگ کرد و اعراب را تا منطقه خوزستان از کشور بیرون راند-گویند زمانی که محمد بن وصیف سیستانی شعری را به زبان رسمی کشور ایران که زمان عربی بود در مدح یعقوب سرود و وقتی آن شعر را برای یعقوب خواند، یعقوب به جای تحسین به او گفت«چيزي كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟ »  بنابراین محمد بن وصیف ابتکار به خرج داد و با زبان فارسی و به سبک عربی شعری دیگری را در مدح یعقوب سرود و بنیانگذار شعر فارسی شد. و بعد یعقوب زبان فارسی را برای اولین بار بعد از اسلام زبان فارسی را زبان رسمی ایران اعلام کرد و دستور داد در دستگاه حکومتی او کسی نباید به زبان عربی صحبت کند. می گویند یعقوب زمانی که خوزستان رسید و قصد داشت به بغداد برود خلیفه از ترس نامه ای برای یعقوب فرستاد و در آن حکمرانی سرزمین های تصرف شده ی یعقوب را از طرف خلیفه بغداد به او بخشید تا شاید یعغوب خیال تصرف بغداد را از سر بیرون کند، در اینجا پاسخ نامه تاریخی یعقوب بنامهء خلیفه معتمد را بخوانید: " به خلیفه مسلمین ؛المعتمدُ ل بالله عباسیان" -هنگامیکه ما در باره بخشش و کار شما شنیدیم که استانهای بسیاری از ایران را بخود ما ایرانیان بخشیده اید؛ بسیار فریفته شدیم!ما به برادرانمان گفتیم که خلیفه بغداد تا چه اندازه بخشنده و بزرگوار است که اداره استانهای خودمان را بخودمان واگذار میکند! از کجا خلیفه قدرت چنین دَهشی را بدست آورده؟ خلیفه هرگز دارای استانهای ایران نبوده که اینک اداره شان را به ما ببخشد! اما براستی بغداد - زمانی در بین النهرین که نخستین استان ایران بود بر روی خاکستر تیسفون و بر پُشته ای از کشته شدگان سد ها و هزاران هم میهن ما ساخته شد. و شما روح سرگردان نیاکان کشته شده ما را شبها در حال گام زدن در کنار بارگه با شکوه خود میتوانید ببینید. آنها چشم در چشم شما میدوزند و شما را پریشان میکنند.آیا راست نیست که بغداد ببهای خون ایرانیان ساخته شده؟ خلیفه باید پاسخ این پرسش را به جهانیان بدهد.آیا آنچه که خلیفه و نیاکانش برای ایران کرده اند؛ میتواند نشانی از دادگستری داشته باشد؟ من یعقوب لیث، پسر لیث سیستانی ،یک مسگر ساده، یک کارگر ساده، یک فرزند ایران، با قدرت مردم ایران، با این نوشته هر دو اختیارات خلیفه را رد میکنم: 1- نفرین و محکومیت خود، برادرانم و یاران ایران ام را2-بخشش و بر گرداندن استانهای خودمان بخودمان را. من هرگونه میان آیی (دخالت) بغدادیان در کار ایرانیان را رد میکنم. ما بخلیفه بغداد نیاز نداریم که استانهای خودمان را که پیشاپیش پس گرفته ایم و برای ایران است و نه هیچ کس دیگر؛ بما ببخشد. خلیفه شاید خلیفه جهان باشد، اما هرگز خلیفه ایران نمیتواند باشد.

 امضاء یعقوب لیث صفاری

 

یعقوب نتوانست ریاکاری، فریب، نخوت، خودبینی و گستاخی خلیفه را بر دوش کشد؛ و به بغداد یورش برد. بدرون عراق راه یافت و بسوی بغداد روانه شد. الموفق برادر خلیفه که سر کرده نیروی مسلمین شده بود؛ با یغقوب در عراق درگیر شد. الموفق گفت که خلیفه، جانشین راستین محمّد پیامبر اسلام است.بنا بر این، او نماینده و نور "الله" در روی زمین است.او سخنرانی مُهند و پر آوازه ای را در زمین نبرد براه انداخت و پیروانش رونوشت آنرا در میان لشکر یعقوب پخش کردند. موفق توانست در ژرفای باور و احساس مذهبی گروه بزرگی از ارتش یعقوب رخنه کند و منطق خود را استوار سازد .او در سخنرانی اش گفت که یعقوب سپاه خود را در برابر و جنگ با فرزندان پیغمبر( نگهداران راستین خلافت اسلامی) آراسته و بکار میبرد، و بهر رو توانست یکپارچگی سپاه ایران را خدشه دار نماید . خلیفه مسلمین میگفت که یعقوب به گناه (کفر) آلوده است و او براستی یک گناهکار (کافر) است.سربازان یعقوب بایستی به سربازان اسلام پیوسته و اسلام را از دست یعقوب کافر برهانند. تبلیغ دیوانه وار و پلید مذهبی مارهای بغداد بر روی اندیشه سربازان ساده دل و خوشباور ایرانی اثر گذاشت. بنا بر این بسیاری از آنان به سربازان اسلام پیوسته و بجنگ با یعقوب برای رهایی بغداد و خلیفه و اسلام از دستان کافر یعقوب پرداختند! . سپس یعقوب به همسایگی بغداد یورش برد، امّا با تبلیغ اسلامی عربی و نا آگاهی مذهبی ایرانیان، او در عراق شکست خورد و وادار به بازگشت به خوزستان شد.کوشش نا پیروزمندانه او برای گرفتن بغداد، پایتخت خلیفه اسلامی، سبب نومیدی وی از ساده دلی مذهبی و نا آگاهی سیاسی سربازان ایرانی هم زینه (درجه) خود شد. یعقوب جنگ با بغداد را به پایان برد در حالیکه بسیار نزدیک به برچیدن همیشگی سنّت خلیفه گری در بغداد و پس از آن در سراسر جهان بود. این مرد جنگجو در عمر شکست نخورد ه بود . این امر تار و پود و جودش را در آتش غیرت می سوختاند. بنا بر آن با تلاش زیاد سپاه خویش را دوباره تنظیم و به آرایش آن پرداخته دوباره آماده جنگ با خلیفه گردید. خلیفه که از دلاوری و شجاعت آن آگاهی عام و تام داشت و از آن در بیم و هراس بسر میبرد باز در صدد حیله و نیرنگ بود. از قضا شکست دیر عا قول هم بر رویه این مرد حساس و با غیرت تاثیر سو نموده و در ینوقت نازک وی را در بستر بیماری انداخت. خلیفه درینوقت باریک موقع را غنیمت شمرده قاصد شخصی خویش را برای جلوگیری از جنگ نزد او فرستاده . یعقوب باوجود مریضی قاصد را بحضور خود پذیرفته قاصد هنگام حضور دید که از دربار و حاجب درکی نیست ; سردار لشکر سیستان شخص بی تکلف و ساده در روی گلیم نشسته و با سپر جنگی خویش تکیه زده . در پهلویش شمشیر و دورتر از آن سفره ای با نان خشک و قدری پیاز و کوزه سفالین پر از آب قرار دارد. قاصد پیام خلیفه را بوی بیان داشت . یعقوب رو به او نموده گفت: < به خلیفه بگو، اگر از این مرض زنده ماندم هما نا میان من و تو جز این شمشیر کسی دیگر فیصله نخواهد کرد. من در کودکی و جوانی با نان و پیاز زندگی کرده ام. از دستمزد حلال خویش به سختی گذاره کرده ام; اگر در جنگ با تو باز شکست بخورم و باز به نان و پیاز خود رو آورده به آن خواهم سا خت و به بازمانده گان خویش درس خواهم داد که آنان بعد از من هم چنین کنند.> فرستاده خلیفه از صلابت و غیرت و احساسات مردمی یعقوب متعجب شده و هیجان آلوده برگشت پیامش را بخلیفه رسانید . اما دریغا که یعقوب لیث سر از بستر بیماری برنداشت و بعد از 16 روز مریضی در سال (260 هه ق ) به جاویدانگاه پیوست و بدین سان خلیفه عباسی از خطر بزرگی که از وجود این راد مرد شجاع احساس میکرد نجات یافت . اما راهیان و پیروان بعدی آن راه آنرا تعقیب نمودند . یعقوب لیث صفاری یکی از رجال نامدار تاریخ کشور ما است وی شخص ساده، بی تکلف و باوقار و مد برو بیدار وطندوست بود در انتخاب مردان رای ثواب داشت سپاه را خوب و نیک می آراست ، خزانه اش از مال پر بود اما اسراف نمیکرد. فقیرانه می زیست غالبآ در بالای پاره نمدی می نشست سپرش را در عقب خود نهاده به آن تکیه می نمود حاجب و دربان قصر نداشت اگر میخواست بخوابد پارچه ای را بالای سر می انداحت و از سپرش بحیث تکیه استفاده میکرد ، غذ ا یش عادی و ساده و غذ ا ی مردم فقیر بود. اکثرآ به نان و پیاز بسنده میکرد. او سخت دوستدار فرهنگ واد ب کشور بود.

برخی از مورخان بر این باورند که اگر یعقوب مریض نمی شد با آن روحیه ای که داشت مطمئنا بغداد را تصرف میکرد و با خصوصیات وطن پرستانه و ملی گرایا نه ای که داشت ورق تاریخ جهان را بر می گرداند ولی افسوس که بیماری به این دلاور مرد سیستانی فرصت نداد و جان خلیفه بغداد را نجات داد. یعقوب ایران را از نابودی به دست اعراب نجات داد و زبان فارسی را احیا کرد و در زیر سایه او شعرا و دانشمندان زیادی رشد کردند محمد وصیف سیستانی بنانیانگذار راه شاعران دیگر ایران مانند حافظ و سعدی و فردوسی و فرخی سیستانی شد. به نظر من رستم زال در شاهنامه فردوسی همان خصوصیات یعقوب لیث را داشت به همان اندازه ساده زی و وطن دوست و من این را به یقین می گویم که اگر یعقوب لیث از سرزمین دیگری به غیر از سیستان می بود امروز برایش سالی ده بار کنگره و کنفرانس می گذاشتند و اینگونه این نمک خورها و نمکدان شکن ها زحماتش را پایمال نمی کردند، همه شما می دانید که سیستان افتخارات زیادی داشته و دارد که من میتوانستم از آنها برای این بخش استفاده کنم ولی برای کوتاهی های صورت گرفته در زمینه قدردانی و ادای دینی که یعقوب به گردن تمامی ایرانیان دارد را بتوانم ذزه ای جبران کنم در این قسمت فقط این موضوع را نوشتم.

برای اطلاعات بیشتر به لینک های زیر مراجعه کنید.

http://www.mashal.org/home/main/tarikhi_new.php?id=00038

http://www.yadeyar.ir/wwwroot3/order3.asp?o2=414

 

 

سیستان امروز( معاصر)

سیستان امروز از زمان حکومت قاجار که دروازه ورود بیگانگان به کشور شده بود و پادشاهان این سلسله برای تامین منافع بیگانگان مانع از پیشرفت این منطقه شدند. و در این سلسله نگین شهرهای مهمی از خراسان و سیستان مانند بلخ (محل تولد مولانا) و زرنج (محل تولد یعقوب لیث و پایتخت صفاریان) از ایران جدا شدند.  سرانجام پرونده قاجار به دست انگلیسیها بسته شد و پهلوی به وجود آمد؛ رضا شاه با سفر به این قسمت از کشور شهر زاهدان را تاسیس کرد و بلوچستان را از ایالتی که به نام کرمان و بلوچستان بود جدا کرد و دستکاری ایالت خراسان ایالتی جدید به نام بلوچستان و سیستان (که در زمان محمدرضا به استان سیستان و بلوچستان تغییر نام پیدا کرد) و به مرکزیت شهر نوپای زاهدان بنا کرد و دو قومیت سیستانی و بلوچ را با دو نوع فرهنگ، تاریخ، زبان و لهجه و حتی مذهب در کنار هم گذاشت تا نماد اتحاد ملی و انسجام اسلامی در کشور شود! بعد از آن زمان تاریخ سیستان، با بلوچستان گره خورد. البته سرزمین بلوچستان هم تاریخ نسبتاً کهنی دارد ولی من چیزی از آن نمی دانم و این را باید برادران بلوچ بنویسند ولی بناهای کشف شده در بمپور طبق مستند شهر سوخته که از شبکه 4 پخش شد این بناها و آنچه در جیرفت کرمان کشف شده توسط مردم شهر سوخته در مسیر مهاجرت به بین النهرین ساخته شده.

بعد از پایان کار رضا خان و روی کار آمدن محمدرضا و ورود آمریکایی ها به کشور و مسئله قاچاق مواد مخدر از افغانستان مسیر تحولات را در این استان به کلی عوض کرد. کار قاچاق به صورت یک تجارت جهانی در آمد و با همکاری خانواده محمدرضا پهلوی و دربار شاه از طریق ایران انجام می شد، این به کشورهای اروپایی و آمریکایی صادر میشد که طبق مدارک به دست آمده و افشا شده بعد از انقلاب، برخی از سناتور های بزرگ آمریکایی و باندهای بزرگ مافیایی هم در این کار دست داشتند. و آنها برای هر چه بهتر و بیشتر انجام شدن این کار نیازمند منطقه ای فقیر و بی سواد بودند که حاضر به انجام به انجام کار قاچاق با دست مزد کم و با قبول تمامی خطرات حتی مرگ باشند، آن منطقه سیستان و بلوچستان بود که هم مرز مشترک با افغانستان و پاکستان داشت و هم مقدمات فقر در آن پیاده شده بود، دولت پهلوی با این برنامه ها توانست عده ای از مردم را جذب کند( خصوصاْ در زمان نخست وزیری اسدالله اعلم بیرجندی) و با همکاری دولتی ها و ژاندارمری سود کلانی را به جیب بزنند. باندهای مافیایی که عمدتاً آمریکایی بودند توانستند در آمد زیادی را از طریق ترانزیت مواد مخدر به اروپا به دست آورند و سال ها این منطقه به این صورت ماند تا اینکه انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی به پیروزی رسید.

 

آیا این پایان کار بود؟ آیا باندهای مافیایی مربوطه باید دست از کار می کشیدند و منتظر می ماندند که رهبران آمریکایی شان بتوانند مجدّداً ایران را بگیرند؟ آیا تجارت و ترانزیت این مواد به اروپا و دیگر کشورها باید متوقف می شد و یا اینکه آنها باید لقمه را از پس گردن خود رد کرده و ایران را دور میزدند و راهشان را چند برابر می کردند؟ و بعدها وقتی آنها دیدند ایرانیان با دست خالی مقابل 26 کشور جهان ایستادند و خرمشهر را آزاد کردند باز هم میتوانستند به تجارت از طریق ایران امیدوار باشند؟

 جواب این سئوالات را در قسمت دوم مرگ تدریجی یک تمدن می دهم، لطفاً نظرات خود را بنویسید.

نوشته شده توسط هامون | موضوع: نقد و بررسی | لينک ثابت | سه شنبه 1387/03/14 8:57