تبليغاتX
دیار عشق
                                                                 دیار عشق
دل نوشته های یک سیستانی از سیستان                                                                                                                         
تاسوکی از زبان رضا(3)  

ما به گرد و غبار قدوم مبارک او نخواهیم رسید. وانگهی، شهیدان ما که از شهیدان او عزیزتر نبوده­اند. از عباس او، از علی اکبر او، از حسین او و....

نمی دانم چه موقع است که در باز می شود و علی وارد می شود، او می­گوید قرار است از اینجا به مکان دیگری برویم. و با لبخند ادامه می دهد البته آنجا از اینجا بهتر است. کی؟ -موقعش را بعد می گویم. یکی دیگر از دوستان می پرسد همان جایی که سرباز ها بودند؟ -نه! سربازها در خانه و در منطقه ای کوهستانی بودند. ما را هم دلداری می دهد که نگران نباشید درست می شود و.... اگر لحظه ای ناظر همدردی او می بودید باورتان نمی­شد که او زندان بان ماست. کمی  بعد از او همان  جوان می آید. شروع می کند حرف زدن از این که انرژی هسته ای نمی خواهند تا افسانه بودن شهادت حضرت زهرا(س) و این که چرا فرشهای مساجد شما بوی جوراب می دهد؟ چرا شما پاهایتان را موقع وضو گرفتن نمی شویید؟ چرا بر خاک سجده می کنید؟ تا خاطراتش در یکی از زندانهای ایران به خاطر تبلیغ دین رسول الله.

او حسابی ما را نصیحت می کند. در ضمن یادش نمی رود که با یادآوری بحث دیروز مثل هم قطارش دوباره تکرار کند: بحار الانوار پر از مزخرفات است. و نیز یادش نمی رود که از من بپرسد تاربخ اسلام خوانده ام یا نه؟ به او پاسخ می دهم: نه! رشته ام فلسفه است. پس از نصایح او یکی از دوستان  می­پرسد: با این خانم­هایی که ایمانها را تضعیف می کنند چه باید کرد؟ جوان که متوجه سؤال او نشده عالمانه از او می خواهد سؤالش را دوباره تکرار کند. بعد از سؤال جوان سری تکان می دهد و می گوید: متأسفانه وضع حجاب خانم­ها خوب نیست. رعایت نمی کنند و ... همان رفیق ما دوباره می پرسد: شما برنامه ای ندارید؟ او چرایی می گوید و بعد از مکثی کوتاه با خون­سردی ادامه می دهد: اگر به همین وضع ادامه بدهند می کشیمشان.

از این گفته تعجب می­کنم. حاج خداد  بهت زده می گوید: اخطاری، تذکری، چیزی؟ و او متواضعانه سری تکان می دهد و می گوید: البته، قبلش اعلام می کنیم. خدا را شکر می کنم که لا اقل قبلش اعلام می کنند، بعد هم هر چه فکر می کنم که حدیثی، آیه ای و یا روایتی را به خاطر بیاورم که حضرت رسول(ص) مجازات کسی که چار تار مویش از زیر مقنعه، یا روسری و یا چادرش پیدا باشد، یا لباس مناسبی نپوشیده باشد را مرگ تعیین کرده باشد یادم نمی آید.

و در آخر خطابه اش که در آن به خصوص از سپاه هم به شدت اعلام برائت کرده بود، از ما می خواهد مذهب آنها را در آنجا قبول نکنیم. می گوید: شما باید آزادانه حقیقت را انتخاب کنید. باید تحقیق کنید. باید مطالعه و بررسی کنید. و خلاصه از این که کور کورانه عقیده­ی آنها را بپذیریم ما را بر حذر می دارد. حقیر در اثنای  صحبت های او متوجه شده است کسی که قرار بوده با این جانب بحث کند همان جوان است.

از ظهر گذشته که می رود. دم دمای غروب دوباره می آید رو به روی درِ دو لختِ آبی رنگ که شش، هفت تا سوراخ ریز و درشت دارد و آنها از این طریق نظارت نامحسوسی بر ما دارند، در حالی که بر دیوار تکیه داده ام، نشسته­ام. همه بلند می شوند من هم برای این که از بقیه عقب نمانم برمی خیزم. دوباره سر جایم می نشینم. او به طرف من می آید و بدون این که چیزی بگوید کتابی را به طرف من دراز می کند. کتاب را از او می گیرم. با این که هوا تاریک و کم رمق شده، کتاب را ورقی می زنم و می­بندمش و روی طاقچه پشت سرم می گذارم. فکر می کنم کتاب را داده که نگهدارم. نیز اعلام می­کند که می خواهیم از اینجا برویم، به خاطر این که اینجا دیگر امن نیست. از همراهانش، که دور تا دور اتاق ایستاده اند، می پرسد لباس محلی اضافه دارند که به ما بدهند. برخی از آنها دو دست و برخی سه دست  لباس دارند. آنها که سه دست لباس دارند می روند که بیاورند.

منزلی که در آن در بند هستیم سه اتاق دارد. اولی اتاق ما، دومی اتاق چسبیده به اتاق ما از سمت چپ. اتاق سوم که محل استقرار نگهبان ها بود. این سه اتاق با هم مرا یاد اِل انگلیسی می انداختند. کسانی که یک دست لباس دارند و همچنان نشسته اند می گوید یکی از لباس هایشان را برای ما بیاورند و این آیه را می خواند: «و یؤثرون علی أنفسهم و لو کان بهم خصاصه.»  و آنها بین حسابگری و ایثار گری. ایثارگری را بر می گزینند و لباسهایشان را برای ما می آورند. لباس ها را می پوشیم. ساعت 9 قرار است حرکت کنیم. یعنی یکی دو ساعت دیگر. وقتی می خواهد برود از من می پرسد کتاب را که دادم، بله ای می گویم. و کشف می­کنم که کتاب "نبی رحمت" را برای من آورده.

می روند و در دوباره بسته می شود. وضو می گیریم و مشغول نماز می­شویم. حدود ساعت هشت و نیم در باز می شود. تذکر می دهند که آماده شویم و چیزی جا نگذاریم. چه چیزی را؟ ما که چیزی نداریم. به علی هم که تازه از راه رسیده می گوییم: شاید آنجا فرش نداشته باشد، فرش را با خودمان ببریم؟ سه روز قبل که اینجا آمدیم کف سرد و سیمانی اتاق برهنه و خاکی بود. دوستان به مصداق مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد این پیشنهاد را مطرح کردند. او می گوید: نه لازم نیست؛ آنجا هم خانه است و فرش دارد. با آن که نگرانیم آنجا نیز مثل همین منزل باشد اما دیگر چیزی نمی گوییم. علی می گوید میهمان دارید. میهمان! نکند کس دیگری گرفته باشند؟ -حالا کی هست؟ چیزی نمی گوید و در را می بندد و می رود.

به ساعت کاسیوی ژاپنیم که سلمان چند روز بعد از کوچ مادرم از عالم ماده به عالم معنی، دم در مسجد حضرت اباالفضل(ع) به من داده بود نگاهی می کنم. ساعت نزدیک 9 را نشان می دهد. امشب شب عید است. ساعت دقیق تحویل سال یادم نیست. اما می دانم حدود ساعت 10 زمین طوافش را به دور کعبه­ی شمس به پایان می رساند. سال 84، از سوی رهبر انقلاب، سال همبستگی ملی و مشارکت عمومی اعلام شد. خیلی دلم می خواهد  بدانم امسال را چه می­نامد.

پار سال فکر می کردم بعضی ها عید ندارند، مثل مادری که من خود، هق هق گریه هایش را می شنیدم. بدان علت که طفل شیر خواره اش  را شوهر معتاد و نماز نخوانش گرفته بود و حتی اجازه نمی داد مادر، طفلش را ببیند، تا به قول یکی از نزدیکان همسرش، او را زهر کش کند. یا پدر، مادر، برادر، خواهر و اقوامی که برای جوانشان، برای "صادق"شان یک ماه قبل رفته بودند خواستگاری و یک ماه بعد به تشییع پیکر او. دیگر عید نداشتند. و امسال ما عید نداشتیم. نه تنها ما که حداقل سی خانواده عید نداشتند. به خاطر ....

این بار که در باز می شود بعد از علی دو نفر دیگر هم وارد می شوند. یکی جوان است و دیگری پیرمرد. دستان پیرمرد که کلاهی هم به سر دارد با زنجیر بسته شده، اما از جوان هم دست ها و هم پاها. اگر اشتباه نکنم. علی زیاد ما را منتظر نمی گذارد. دستش را به طرف پیرمرد دراز می کند و می گوید: جناب سرهنگ کاوه، بعد هم به جوان که محزون به نظر می رسد اشاره می کند و می گوید: احمد زاهد شیخی. او توضیح می دهد که این دو نفر در همین اتاق کناری زندانی بوده اند و از این به بعد با شما هستند. با آنها سلام و علیک و احوال پرسی می کنیم. احساس می کنم احمد خیلی به سرهنگ احترام می گذارد.

به خودم می گویم از فردا باید دست به سینه جلوی جناب سرهنگ خم و راست بشویم. مخصوصاً من که از همه کوچک­تر بودم! هم پیر مرد است، هم جناب سرهنگ. احمد هم معلوم است که خیلی تحویلش گرفته. به جناب سرهنگ و احمد با اجاز­ه­ی آنها اسمهایمان و آنچه بر ما رفته است را می گوییم. جناب سرهنگ از آنها اجازه می گیرد تا با ما صحبت کند. بفرما! مثل این که هنوز عرقهایش خشک نشده می­خواهد نصیحت کند و تجربه­اش را به رخ ما بکشد. حالتی کارآگاهی به خودش می گیرد و از ما می­پرسد: خوب چند وقت است که اینجا هستید؟ -با امروز 4 روز. فکورانه می گوید: کار شما دو هفته ای طول می کشد. خودتان را برای دو هفته آماده کنید. به خودم می گویم دو هفته! من امیدوار بودم سال تحویل آزاد شده باشیم. حالا هم که نشده تا همین چند روز. نه دو هفته. دو هفته خیلی زیاد است!

برای ما هم زنجیر خریده اند. دست­های ما را دو به دو به هم قفل می کنند. کیسه خواب­هایمان را برمی داریم و سوار می شویم. 9 نفر آدم با چند نفر نگهبان به علاوه اسلحه­هایشان و ظرف و ظروف و قابلمه. یاد شب اول می­افتیم. جایمان واقعاً تنگ است. قرار عوض شده ساعت 5/9 حرکت می­کنیم. حاج علی پورشمسیان از جوانی که به او زل زده و لبخند می زند، می­پرسد: چرا می­خندی؟ -آن شب یادت هست وقتی روی خاک­ها دراز کشیده بودی کسی به تو لگد زد؟ پورشمسیان که او را هلال احمری هم صدا می زنند، با خنده پاسخ می دهد: ها! مگه میشه یادم بره؟ -فهمیدی کی بود؟ حاج علی مثل قبل با خنده جواب می دهد: نه بابا. –من بودم! حلالم کن! بالاخره آنجا میدان جنگ بوده!

- کدام جنگ؟ با لباس نیروی انتظامی ایست بازرسی زده­اید، بعد هم انسانهایی را که دست و چشمشان را با چسب بسه بودید،  به رگبار بسته اید، بدون این که آنها را بشناسید. فکر کنم از اینترنت و اخبار با خبر شده اید که خون چه کسانی را بر زمین ریخته اید. و ظاهراْ وقتی اخبار استان اعلام کرد فرماندار زخمی شده  فهمیدید که فرماندار هم در جنگ حضور داشته. یا من اینگونه احساس کردم. به عنوان این که تحقیق کرده باشم از خوانندگان می پرسم: کار این گروه چه نام دارد؟ جنگ یا ترور؟- و ادامه می دهد راضی باشی آقای پور شمسیان. و پور شمسیان رضایتش را اعلام می کند.

حیاط، درِ دو لختِ بزرگ قرمز رنگی  دارد. از دم در اتاق ما تا در حیاط پنجاه قدمی می شود. اطراف پر از کوه است. ساختمانی سفید رنگ هم رو به روی خانه قرار دارد، که نمی دانیم مال کجاست. از صدای اذانی که صبح به زحمت شنیده می شود و صدای کودکی که در روز اول مشغول بازی بود می­توان گفت در روستایی هستیم. الان هم شب حرکت می کنند به خاطر امنیت. چشم­هایمان را می بندند. پتو هم می کشند روی سرمان. چفت هم نشسته ایم. ماشین روشن می شود و به راه می افتد. شبیه همان ماشینی است که از تاسوکی ما را تا این جا آورد.

هوا سرد است. سرعت ماشین هم سوز  سرما را قوت بخشیده است.

ماشین با جان کندن راه را می­پیماید. مجید نجار و محمد شاهبازی دست هایشان به هم قفل شده تکیه داده­اند به پشت شیشه؛ هراتی هم تکیه داده به آنها. دست مرا با هراتی بسته­اند. دستم در گرو هراتی است. چون جا نبود که من هم کنار او پناه بگیرم. کنارم سمت چپ هم حاج خداداد. پورشمسیان ته خودرو. دستش با خدابخش قفل شده. رو به روی من احمد زاهد شیخی و پشت سرش جناب سرهنگ. در اطراف هم آنها هستند.

احساس می کنم داریم از کوه بالا می رویم. راه ناهموار و پر از دست انداز است. مدتی نگذشته که ساعتم با دو بوق کوتاه، که سر ساعت می­نوازد، اعلام می کند ساعت ده است. به دوستان می گویم سال تحویل شده! مجید، که فکر کنم حالش هم کمی به هم خورده، با نشاط به محمد تبریک می گوید. و حاج خداداد می خواهد دعا کنیم که ان شاءالله هر چه زودتر آزاد شویم. دو ساعت بعد، حدود ساعت دوازده، دوازده و نیم ماشین متوقف می­شود. به ما می­گویند پیاده شویم. هر چه نگاه می­کنیم کوه­ است و کوه است و کوه. هیچ خانه­ای دیده نمی­شود. از علی که حالا با او رفیق شده­ایم می­پرسیم پس خانه­ای که قرار بود آنجا برویم چه شد؟

- به ما خبر دادند که آنجا نا امن شده، ما هم به ناچار شما را اینجا آوردیم.

در منطقه­ای کوهستانی هستیم. نمی­دانیم از آنِ کدام کشور است. کیسه خواب ها و ... را از داخل لنکروز بر می­داریم. خودرو می­رود. علی به همراه چند نفر دیگر باقی می­مانند. ما کیسه خوابهایمان را پایین کوه که شکل دیواری به خود گرفته، با این که نگران ریزش کوه هم هستیم، پهن می­کنیم. علاوه بر دست­ها، پاها هم به رفیق کناری قفل می­شود. من و هراتی، بعد دو برادر، بعد مجید نجار و محمد شاهبازی  و در آخر احمد زاهد شیخی و جناب سرهنگ کاوه. از علی جهت قبله را می­پرسم، بلافاصله سرش را بلند می­کند و به آسمان نگاه می­کند، ستاره­ای را به من نشان می­دهد، فکر کنم ستاره­ی قطبی است و می­گوید باید طوری بایستی که آن ستاره سمت راستت باشد آن وقت رو به رویت می­شود قبله. این  اولین باری است که می­بینم کسی با ستاره قبله را پیدا می­کند. شب سردی است. به دنبال ماه می­گردم. پشت کوه پنهان شده است. نیمه شب که چند بار بیدار می­شوم می­بینمش.

صبح برای نماز بیدار می­شویم، اما با پاهای بسته چگونه می­توان نماز خواند؟ یکی از دوستان، نمی دانم کدام یک، احتمالاً احمد با آب اندکی که داریم وضو می گیرد  و با پاهای بسته بلند می شود برای نماز. من هم که تیمم زده و نشسته دو رکعت نماز صبح را به جا آورده بودم متنبه می شوم که با دست و پای بسته هم می شود وضو گرفت و ایستاده نماز خواند، علی از راه می رسد و قفل پاها را می گشاید. بهتر شد. نماز که می خوانیم هنوز زیر کسیه خواب پناه نگرفته ایم که فرمان حرکت را صادر می کند.

دست راستمان به دست چپ یکی دیگر از همدردان قفل، کیسه خواب هایمان را بر می داریم. علی می گوید هر چه را نمی توانید ببرید بگذارید همینجا باشد. بقیه که آمدند می آورند. تعدادی از کیسه خواب هایمان را می گذاریم. به راه می افتیم. از مسیری که بر اثر عبور آب هنگام بارش باران حالت رودخانه مانندی پیدا کرده به سمت قله کوه به­ طرف بالا حرکت می کنیم. با این که روز اول بهار است، سوز سرما را به خوبی احساس می کنیم. بین راه چند باری می نشینیم و استراحت می کنیم. نمی دانیم به کجا می رویم تا این که به جایی می رسیم که کوهها به هم رسیده اند شکل 8 . بم بست است.

جایی روی تخته سنگ ها می نشینیم. آفتاب طلوع  کرده، و هوا را کم کم گرم می شود. فکر می کنم تا چند روز دیگر از اینجا خواهیم رفت. چند نفر دیگر هم بعد از ما از راه می رسند. تک و توک کیسه خوابی را که  ما گذاشته بودیم اینها با خودشان آورده اند. کیسه خواب ها را به ما می دهند و بالاتر جایی که علی و چند نفر دیگر هستند می روند. چای درست می کنند. با هیزم. پیرمردی که ابروهایی درهم و قیافه ای خشن دارد برای ما چای می آورد. همراه چای مقداری شکلات هم به ما می دهد. بعد می ایستد و به ما زل می زند. با لبخند می گوید: «الله مهربان است.» ما هم سری تکان می دهیم و حرف او را تأیید می کنیم. پیرمرد با این که چند دقیقه­ی دیگر هم ایستادنش را طول می دهد، بر جمله ای که گفته چیزی اضافه نمی کند. خودمانیم بر خلاف قیافه اش چه مهربان حرف زد!

کلید یکی از قفلهایی که پای احمد را با آن بسته اند، گم شده، چند نفری ریخته ایم سر احمد که قفل را بشکنیم. البته با اجازه­ی علی. با هر مشقتی که هست قفل را می شکنیم. زیر درخت بنه ای هستیم. کمی سنگ های بزرگ را بر می داریم و سعی می کنیم جای صافی درست کنیم که بشود آنجا بنشینیم و یا بخوابیم. زمین صاف هم نعمتی است!

علی که رسماً زندان بان شده است، می گوید اینجا بیشتر از چهار، پنج روز نمی مانیم. ما هم به آزادی در همین چند روز امیدوارتر می شویم.

خیلی دلم می خواهد بدانم کاوه و احمد را چطوری گرفته اند. اول پای صحبت جناب سرهنگ می نشینم. می گوید مرا گروه دیگری اشتباهی به جای آقای کشمیری گرفته اند، بعد تقاضای پول کرده اند و به این گروه فرو خته اند. البته خانواده ام تا حالا چندین میلیون تومان به این گروه پول داده اند. بعد هم با ناراحتی می گوید من اگر خیانت می کردم لااقل پیش اینها که رو سفید می بودم یا نه؟

احمد را که نگو. مجید نجار و محمد که با احمد همکار بوده اند می گویند درباره­ی تو شایع شده چون از تو قرض می خواسته اند، قرض خواهان تو را گرفته اند.

احمد با ناراحتی می گوید: سر شب همراه پدر، همسر، مادر و پدر همسر و بچه­ی دو ساله ام  داشتیم می رفتیم منزل عمویم که برای شام ما را دعوت کرده بود. از خانه زیاد دور نشده بودیم که پیکانی سفید رنگ جلویمان پیچید. عده ای اسلحه به دست پیاده شدند و چند تیر هوایی شلیک کردند. من از پیکانم پیاده شدم ، آنها مرا سوار کردند. به من می گفتند تو سرهنگ سپاهی! بگو در کدام عملیات ها بوده ای؟ اما من، رو می کند به مجید و محمد، شما که می دانید مکانیک سپاهم. به آنها هم گفتم که تحقیق کنند. یکی، دو روز بعد به من گفتند ما تو را اشتباهی گرفته ایم و می خواهیم آزادت کنیم. سه روز در خانه ای در زاهدان بودم. اما بعد از این که دست چند گروه گشتم، بالاخره از اینجا سر در آوردم. پس تو را هم این گروه نگرفته اند؟ این گروه، نه!

هر دو سه نفری دور هم نشسته ایم و حرف می زنیم. من تا حالا در چنین جمع هایی خیلی کم بوده ام. جمعهایی که افراد نه از ملاصدرا حرفی نقل کنند نه از شهید مطهری نه از علامه طباطبایی و نه از هیچ فیلسوف یا نویسنده­ی غربی یا شرقی دیگری. حرفی برای گفتن ندارم. اما حرف هایشان برای من تازگی دارد. حرف های پلیس کهنه کاری که از خاطراتش راجع به دستگیری مجرمین می گوید و آدم را یاد فیلمهای کارآگاهی تلویزیون می اندازد. احمد از سرگذشتش در مکانیکی حرف می زند. پور شمسیان از مردم زلزله زده­ی بم و دیگر جاهایی که بوده، مثل پاکستان، می گوید. دو برادر، حاج خداداد و خدابخش از بازار و فرش تجربیات گرانبهایی به آدم می دهند. بالاخره هر کدام در حیطه ی تخصصی خودشان ید طولایی دارند.

ظهر بعد از این که نمازمان را خوانده ایم همان پیرمرد همراه پیرمردی دیگر مشغول برداشتن قلوه سنگ ها از کنار درخت می شوند. علی به ما می گوید این جا را برای شما درست می کنیم، اگر دوست دارید می توانید با آنها کمک کنید. همراه چند نفر از رفقا من هم می روم کمک. چند تا سنگ ریز و درشت بر نداشته، خسته شده ام. می نشینم. به دست های پیرمردها خیره می شوم. انگار نه انگار که سنگهای زمخت و تیز را جا به جا می کنند. دست های آنها از سنگ های سخت کوه خشن تر است. زمینی ناهموار و پر از قلوه سنگ را که ما به ذهنمان نمی آمد که می شود هموارش کرد تا غروب صاف شده و در حالی که دورش را هم سنگ چیده اند، تحویل می دهند.

تا از نگهبان اجازه بگیریم و تک تک دست به آبی برویم و وضویی بگیریم، غروب جایش را به شب داده است. مزه­ی نماز زیر کام جانمان است که شام آورده اند. شام بقیه­ی همان گوسفندی است که ظهر کشته اند. نه نفر ما هستیم. آنها هم با چهار نگهبان و پنج پیر مرد همین تعداد را تشکیل می دهند.

بعد از شام همان جایی که پیرمردها آماده کرده اند، می خواهیم بخوابیم. علی سراغ زنجیرها را می گیرد. می آوریم. پاهایمان و نیز دست های هر نه نفرمان را با هم می بندند. و ما غرغر کنان که از این دره به کجا می توانیم بگریزیم که لازم است چنین به زنجیر شویم. ما که جایی را نمی دانیم. این طوری که نمی شود خوابید. و...

همه خسته ایم. با این امید که فردا روز آزادیمان باشد زیر آسمان بلند که این جا در حصار کوهها کوچک به نظر می رسد به خواب می روم.

شب چادرش را جمع کرده ، و روز کم کم خیمه می زند. با اینکه زمین به بهار نشسته، اسفند سرمایش را در دامن بهار جا گذاشته است.

زیر سایه ی درخت نشسته­ایم. علی مشغول صحبت است. او از ما می خواهد که درباره­ی عقایدمان تحقیق کنیم. یکی از دوستان می پرسد علی آقا شما خودت تحقیق کردی؟ علی میگوید بله! و به یک مورد که درباره­ی آن تحقیق  کرده اشاره می کند. کسی از دوستان می پرد وسط که علی آقا من هم می خواهم تحقیق کنم. –خوبه. رفیق ما می پرسد ببینم مگر حضرت علی و معاویه در صفین با هم نجنگیده­اند؟ -خوب چرا. حالا سئوال تحقیقی من این است که چطور می شود که دو نفربا هم می جنگند و حق هم با هر دو طرف است. به عبارتی چطور می شود که آدم هر دو طرف جنگ را قبول داشته باشد؟ علی سری تکان می دهد و جواب می دهد که این نبرد یک امر جزیی بوده. رفیق ما فقط چیزی زیر لب زمزمه می کند و دیگر چیزی نمی گوید و نمی پرسد.     

روز دوم چادرمی آورند، زمین را صاف می کنند و چادر علم می شود. در روز دست­ها بسته در چادر اسیریم و شب­ها علاوه بر دست­ها، پاها هم به زنجیر کشیده می شود. دو به دو. به جز حاج خداداد که پاهایش به عمود آهنی وسط چادر قفل می شود و من و احمد و جناب سرهنگ، که سه نفری باهم پاهایمان به هم گره می خورد. علی در چادر می نشیند و می گوید دوستان بی اجازه حق ندارند از چادر خارج شوند. برنامه هم اینطور است که سه دفعه در روز می توانید به دست شویی بروید. مواظب قفل­ها و زنجیرهایتان هم باشید که گم نشوند. اگر هم کاری داشتید به خودم می گویید. در ضمن این­جا هواپیماهای آمریکایی هم زیاد است. شما باید مراقب آنها هم باشید.  از او می پرسیم حالا چند روز اینجا هستیم؟ علی سری تکان می دهد و اظهار بی اطلاعی می کند و با تردید می گوید چهار، پنج روزی بیشتر طول نمی کشد.  علی دستی به ریش بلندش می کشد و می پرسید شما چیزی هم داشته­اید؟ از شما چی گرفتن؟ پورشمسیان می گوید یک موبایل بود که آن هم مال خودم نبود. مال کی بود؟ از مادرم بود. با مقداری پول و کارت شناسایی. هراتی می گوید علاوه بر کارت شناسایی، چهل هزارتومان پول همراهم بود. نجار می گوید موبایلم بود، با گواهینامه­ی رانندگی پایه­ی یک و دو. احمد زاهد شیخی می گوید زاهدان که مرا را گرفتند، یک چک چهارصد هزارتومانی در جیبم بود که آن را برداشتند. حاج خداداد و برادرش، خدابخش باغبانی می گویند همون کارت ماشین را اگر به ما بدهید واقعاً ممنون می شویم. شاهبازی هم سراغ کارت­هایش را می گیرد. من هم کارت دانشجویی، کارت سلف، مقداری پول وسه تا دفترچه. در یک دفترچه برنامه ریزی­هایم را نوشته بودم از سال 84 تا سال 1400. در دفترچه­ی دیگر یادداشت­های فلسفی و شعرو حدیث و.... دفترچه­ی سوم را هم تازه خریده بودم وسفید بود. بعد هم با پررویی به علی می گویم خودکارم را هم اینجا برداشته­اند، من عوض خودکارم را می خواهم. حق الناس است. باید به جایش به من خودکار بدهی. علی خود نویسش را از جیبش در می آورد و دراز می کند طرف من، با اعتراض دوستان مواجه می شوم، اما قلم را از علی می گیرم. خود نویس را از پاکستان خریده بود، قیمتش را هم گفت ولی یادم نمانده. بعد هم می گوید جوهرش را هم بعد برایت می آورم.   

علی به مجید نجار و امیر هراتی و محمد شاهبازی و احمد زاهد شیخی می گوید چون شما نظامی هستید، اموال شما برای ما حلال است و جزء غنیمت جنگی محسوب می شود، وسایل بقیه را وقتی آزاد شدند تحویل می دهیم.   

 

یکی از رفقا اجازه می گیرد دست به آب برود. می رود. چند قدمی از چادر دور نشده که فریاد می زند

« زمین گیر شین! زمین گیر شین!» احتمالاً وقتی به ما این توصیه را می کرد خودش هم زمین گیر شده بود. هم­زمان با فریادهای او صدای خنده­های علی، که بلافاصله بعد از شنیدن فریا د او به بیرون چادر دویده بود و هم قطارانش، به گوش می رسد. می شنویم علی لابه لای خنده­هایش می گوید مرد حسابی بلند شو! این­ها هواپیمای شناسایی هستند نه هواپیمای جنگی. ما هم تازه می فهمیم ماجرا از چه قرار است. رفیق ما فکر بوده بود، الان است که هواپیما بمب هایش را بر سر ما بریزد. بالاخره او زمان جنگ را هم درک کرده بود و به قول خودش تجربه داشت. از آن روز به بعد هر از چند گاهی یکی از دوستان به شوخی با صدای بلند می گوید: « زمین گیر شین! زمین گیر شین!». هر چند کسی حال و حوصله­ی خندیدن ندارد، اما اگر شوخی او لبخندی را هم میهمان لب کسی کند، خودش غنیمتی است.

 یکی از دوستان، در میان هق هق گریه هایش که تا بیرون چادر می رفت و تذکر زندان­بان را به همراه می آورد، می گفت حالا که من نیستم کی برای بچه ام شیر خشک می خره؟.... کی برای بچه ام پوشک می خره؟ بچه ام ...

  گاهی مواقع هم رو به من می گفتند تو نمی فهمی ما چه می گوییم؟ تو نمی فهمی ما چه می کشیم؟ تو نه زن داری، نه بچه. فکرکنم راست گفته اند که سوخته دل، حال سوخته دل داند و بس.

یک روز کاوه بی مقدمه، رو به من گفت انسان موجود با شکوهی است. در اندیشه فرو می روم که چگونه ممکن است کسی اینجا، در چنین موقعیتی، با دست و پای بسته، چنین فکر بازی داشته باشد و این گونه خوش بینانه به انسان بنگرد.   

صبحانه معمولاً چای شیرین می خوریم، بعد از نماز صبح، با نان­هایی که همان پیرمردها می آوردند که احتمالاً توسط خانم­هایشان پخته می شد. نهارهم آب گوشتی، با گوشت یا بدون گوشت، برنجی، ویا... سه کاسه­ی نه چندان بزرگ برای نه نفر. هر سه نفر، یک کاسه. برخی اوقات هم دو کاسه، یک کاسه برای چهارنفر و کاسه­ی دیگر برای پنج نفر. البته با دست و بدون قاشق. چند روزی که می گذرد متوجه می شویم آنها اول به ما غذا می دهند و بعد خودشان کاسه­های استیل را می شویند و در همان ظرف­ها غذا می خورند. یکی از دوستان برای اینکه مطمئن شود اشتباه نکرده از علی جریان را می پرسد. علی می گوید این سنت پیامبر است که اول به اسیر غذا می داده و بعد خودشان غذا می خورده­اند. یک سنت دیگر هم پیامبر داشته که اجازه نمی دادند اسیر کار کند.

شام را سر شب به ما می دهند. بعد از نماز مغرب، غروب نشده شام حاضر است. در شب نه هیزمی روشن می شود و نه حتی چراغ قوه­ای. چه برسد به شلیک تیر، علی می گوید این کارها به خاطر امنیت و احتیاط است. گاهی اوقات علی هم در چادر سر سفره، همراه ما غذا می خورد. در یک کاسه. یک شب موقع شام از ما پرسید: آداب غذا خوردن را یاد دارید؟ کمی رفقا به هم نگاه کردند و بالاتفاق پاسخ منفی دادند و از علی خواستند آداب غذا خوردن را بگوید. علی فروتنانه می گوید سنت-سنت یعنی سنت حضرت رسول الله صلوات الله علیه و آله-  این است که قبل از غذا باید دست­هایمان را بشوییم، البته بعد از شستن، نباید دستمان را با حوله یا چیز دیگری خشک کنیم. اول غذا هم باید بسم الله الرحمن الرحیم  بگوییم، با دست غذا می خوریم، نه با قاشق، لقمه را کوچک برداریم، از جلوی خودمان بخوریم و...   

به کاوه، علاوه بر جناب سرهنگ و حاج حمید، مسئول تدارکات هم لقب داده­ایم. علاوه بر شستن استکان­هایی که یکی، دوتاشان در اثر برخورد با پای یکی از رفقا در تاریکی شکسته شده بود. تمیز کردن، پهن کردن و جمع کردن سفره را نیز داوطلبانه بر عهده داشت. شب هم که می خواستیم بخوابیم کاوه که دبه­ی آب کنار او قرار داشت، چند بار می پرسید دوستان! کسی آب میل داره؟ -نه! هنوز چشم­هایمان گرم نشده بود، که کسی از دوستان آب می خواست. کاوه با مهربانی لیوان استیل را پر از آب به او می داد و می گفت: دوستان اگر ساعت دوی شب هم آب خواستند بیدارم کنید.

سینه­ام عفونت کرده بود و شدیداً سرفه می کردم، کاوه لیوان چای را به دستم داد. پرسیدم چی کار کنم؟ گفت: نمک ریختم توش. ولرم هم هست. برای سینه­ات خوبه. اجازه بگیر! همین بیرون غرغره کن.

ما در باره­ی کاوه چی فکر می کردیم چی شد؟ از قضاوت عجولانه­ام پیش خودم خجالت زده می شوم و احساس پشیمانی می کنم.

یکی از دوستان که برای آزادی همه مان و نیز خودش دعا می کند، در مقدمه­ی دعایش همیشه چنین می گوید: خدایا من که به کسی ظلم نکرده­ام، فقط به فکر کمک به دیگران بوده­ام، خدایا اگر هم ظلم کرده­ام معذرت می خواهم. اشتباه کرده ام، تعمدی نداشته­ام، تو کریمی! تو بزرگی! تو بخشنده ای! تو... با خودم فکر می کنم که رضا تو می توانی بگویی به کسی ظلم نکرده­ای؟ جواب این سئوال چنان برایم روشن است که خنده ام می گیرد، حرف دل من این است که خدایا ! از آن روز که مرا آفریدی به غیر از معصیت از من چه دیدی؟ خداوندا به حق هشت و چهارت شتر دیدی؟ ندیدی!

 من تا حالا فکرش را هم نکرده­ام و اولین کسی را در بیست وچند سال عمرم می بینم که این­گونه می گوید. می گویم شاید بنده­ی خدا حواسش نیست که چه می گوید. یک بار بعد از دعایش به او می گویم فلانی این "اگر" را برداری بهتر نیست؟ و جواب می شنوم که: نه! باشه، غبطه می خورم. کاش من هم این قدر به خودم مطمئن می بودم، که لااقل می توانستم چنین ادعایی داشته باشم. الهی العفو. 

حوصله­ام سررفته، فکر می کنم کاوه را راحت تر از سایر دوستان می شود به حرف گرفت. با خودم فکر می کنم اگر چه سئوالی از کاوه بپرسم خطابه­ای در وصف آن ایراد خواهد کرد و با امتداد آن از مدت زمان خواهد کاست.  پس از مختصر تفکری رو به سرهنگ می گویم: یک خواهشی از شما داشتم، حاج حمید. کاوه حج نرفته بود، اما وقتی به او می گفتم "حاج حمید" خوشش می آمد. این را خودش گفته بود. –بله! هیچی می خواستم نصیحتم کنید. و ادامه می دهم به هر حال شما به قول معروف چند پیراهن از ما بشتر پاره کرده­اید و سردی و گرمی روزگار را چشیده­ا­ید. کاوه دستی به صورتش کشید و گفت: متعادل باش. در زندگی متعادل باش.

حسابی غافل­گیر شدم. سکوت می کنم شاید جناب سرهنگ بر حرف مختصرش، کلامی بیفزاید، اما انگار فایده­ای ندارد، می گویم در چه کارهایی باید متعادل باشم. کاوه با لبخند می گوید: همه­اش. در تمام عرصه های زندگی. هرچه می کنم حرف کاوه همان است که بود. شاید در مجموع دو دقیقه هم نشد.

بحث را عوض می کنم. می پرسم: خدا وکیلی از اینجا که آزاد شدیم و رفتیم در کارهای خانه به خانمت کمک می کنی یا نه؟ این بار کاوه با اعتماد به نفسی فکورانه گفت: من همیشه کمک می کردم. با تعجب می پرسم یعنی استکان می شستی؟ ظرف می شستی؟ خانه را جارو می کردی؟ -بله. این بحث من هم برای به حرف گرفتن کاوه بی فایده می ماند.

به سراغ کتاب نبی رحمت می روم. کتاب نسبتاً قطوری که نوشته­ی یکی از علمای هندوستان به نام سید ابوالحسن ندوی است و به فارسی ترجمه شده. کتاب در باره­ی زندگی پیامبر است. خدا رحمت کند نبی رحمت را که در جنگ بدر فرمود فقط با کسانی بجنگید که با شما می جنگند و وقتی مکه را تصرف کرد فرمود کسانی که در پشت درهای بسته­اند در امان­اند.

داستان حجاز و نبی حجاز را از کتاب­های درسی دبستان گرفته تا دو واحد درس تاریخ اسلام در دانشگاه خوانده­ایم. و همیشه از همان دبستان، دلتنگ حجاز بوده­ام. نگاه به کوه هم این دلتنگی­ام را همیشه تجدید کرده است. نمی دانم چرا. هر جا در کتاب نبی رحمت آیه­ای از قرآن را می بینم انگار گم شده­ام را یافته­ام. مخصوصاً آیاتی که در جنگ­ها بر پیامبر نازل شده­اند. «لقد نصرکم الله ببدر و انتم اذله»؛ خداوند در نبرد بدر شما را یاری رساند و حال آن که شما خوار و بی مقدار بودید. «لقد نصرکم الله فی مواطن کثیره و یوم حنین»؛ خداوند در منزل گاه­های بسیاری شما را یاری رساند، از جمله در روز حنین، در نبرد حنین. «فانزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین»؛ پس خداوند آرامش خویش را بر رسول خویش و بر مؤمنان نازل فرمود. «و زلزلوا حتی یقول الرسول و الذین آمنوا معه متی نصرالله؟ الا ان نصر الله قریب»؛ و متزلزل شدند، آن قدر که رسول و کسانی که همراه او ایمان آورده بودند، پرسیدند: پس یاری خدا کجاست؟ (و خداوند پاسخ داد:) آگاه باشید! یاری خداوند نزدیک است. با این آیه کم صبری­ها و بی قراری­ها و نا آرامی­ها و گاهی هم ضعف­های خودم را توجیه می کنم.

یک نکته­ی جالب که در این کتاب خواندم این بود که نامه­هایی که پیامبر(ص) در سال هفتم هجری به پادشاهان روم، ایران، حبشه، مصر، یمامه، بحرین و اردن نوشت، الان در برخی موزه­های جهان وجود دارند. در این کتاب دقیقا ً گفته شده بود کجا، و نیز نویسنده ذکر کرده بود. بر روی یکی از این نامه­ها اثر یک رفوگری ماهرانه دیده می شود و نشان از آن دارد که این نامه از وسط پاره شده و این رفوگری، دو پاره­ی نامه را به هم پیوند داده.

در بخشی از کتاب هم ذکر شده بود بعد از این که پیامبر از غار حرا به منزلشان آمدند، خدیجه برای این که به حضرت اطمینان بدهند که ایشان به پیامبری مبعوث شده­اند، همراه حضرت محمد(ص) رهسپار منزل ورقة ابن­نوفل، که عالمی مسیحی بوده می شوند و او تأیید می کند که محمد امین به پیامبری مبعوث شده­ است. اما من از شبکه­ی چهار که سخنرانی آیت الله معرفت را می دیدم ایشان این داستان را نقل و رد کردند و گفتند این داستان ساختگی است. یکی از دلائلی که ایشان ذکر کردند این بود که ورقة ابن­نوفلی که به محمد امین اطمینان دادند که به پیامبری مبعوث شده، چرا به او ایمان نیاورد؟  ایشان یکی، دو دلیل دیگر هم ذکر کردند که خاطرم نمانده.

عادت کرده ایم منتظر زنگ تلفن باشیم، برای شنیدن خبر آزادیمان. چهار فروردین علی می گوید: رئیس قوه­ی قضائیه چیه اسمش؟ ها! همون. حکم آزادی زندانی­های ما را صادر کرده است. یکی از زندانی­های ما هم که زاهدان زندانی بوده آزاد شده. کم کم احساس می کنیم آزادی­مان نزدیک شده.

حاج خداداد بر روی یکی از این نامه­ها هم خیلی امیدوار شده و حسابی دعا می کند تا چهل و هشتم زاهدان باشد و به نذر همه ساله­اش عمل کند و به عشق سالار شهیدان، حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)، با حلیم از سوگواران حضرتش پذیرایی کند.

همین حاج خداداد از یکی از زندانبان­ها پرسید تو شب­ها راحت می خوابی؟ طرف پرسید برای چی؟ حاج خداداد گفت: بالاخره شما چند نفر آدم کشته­ای، شب­ها خوابشان را نمی بینی؟ -نه! حاج خداداد گفت: اصلاً؟ -نه، و ادامه می دهد، یک بار که آدم کشتی برایت ساده می شود. و در حالی که نگاه متعجب حاج خداداد او را بدرقه می­کند، می رود. همو یک بار صحنه­ای را که در ریگزار تاسوکی به انسانی دست و چشم بسته تیر اندازی کرده بود و شاهد جان دادن او بود، برایمان تعریف کرد.

علاوه بر چهار زندانبان، یک پیرمرد هم هست که درست روبه روی چادر، دوشک­اش را پهن کرده و کاملاً مشرف به ما و مراقب ماست. علی می گوید او بزرگ این منطقه است و زبان پشتو را به خوبی صحبت می کند. بعد هم ادامه می دهد اگر طالبان یا کسان دیگری آمدند من زنجیرها را از دستان شما باز می کنم و به آنها می­گویم، البته من که نه، همین پیرمرد -و با دست به او اشاره می کند- که زبان­شان را بلد است، شما برای خرید مواد مخدر این­جا هستید. البته این­جا منطقه­ی امنی است و تا حالا این­جا در گیری نداشته­ایم.

گفتم که چهار تا نگهبان داریم. علی می گوید اگر کسی بخواهد حمله کند نزدیک صبح این کار را خواهد کرد، به همین دلیل خودش این ساعت نگهبانی می داد.

یکی از نگهبان­ها یک بار به ما گفت این مهدی شما کجاست که سوار بر اسبی سفید برای نجات شما بیاید؟

همان جوان که از ما بازجویی کرد هم، چیزهایی می گفت. می گفت برخی می گویند ما فلان جا مهدی را دیدیم، خوب به ما هم نشان بدهید؛ این حرف­ها یعنی چه؟

مهدی را پدری شرقی و مادری غربی است. او بر جهان حکومت خواهد کرد. او خود در نامه­ای که به شیخ مفید نوشتند، فرمودند اگر شیعیان و دوست داران ما بر حمل پیمانی که بر دوش دارند، و فرمانبرداری از دستورات خداوند، یک دل و متحد می­بودند سعادت دیدار ما از آنان سلب نمی گشت.

السلام علیک، ایهاالعلم المنصوب و العلم المصبوب و الغوث و الرحمة الواسعه؛ سلام بر تو ای پرچم بر افراشته­ی اسلام، سلام بر تو ای علم فروزان و جوشان، سلام بر تو ای فریاد رس و سلام بر تو ای رحمت فراخ. از آن لحظه به بعد از این فراز زیارت آل یاسین خیلی خوشم می آمد. سیدی و مولا! از حال ما با خبری، معدن رحمتی ، فریادرسي، دریاب که می توانی.

حاج خداداد با ناراحتی به من می گوید مگر اینها امام مهدی را قبول ندارند؟ می گویم قبول دارند اما می گویند هنوزحضرت متولد نشده­اند. حاج خداداد می گوید خوب بگویند، اما نباید این طوری راجع به حضرت حرف بزنند. راست می گوید بنده­ی خدا. حرف من هم همین است.

یکی دو روز بعد از علی می پرسیم خبری نشد؟ -چرا! ما منتظر ضامن هستیم. همین که ضامن پیدا شد، شما آزاد خواهید شد. ماشین­ها را بنزین زده­ایم. برای من باور کردنش مشکل است، ولی وقتی یکی از دوستان که از قیافه­ام فهمیده چه خبر است، با خنده می گوید: بابا! ماشین­ها را هم بنزین زده­اند. خوشحال باش. بزن قدش. چند روز دیگر هم سپری می شود و ما در انتظار.

یک روز خدابخش که ما به او لقب مترجم داده­ایم با همان پیرمردی که به ما گفته بود "الله مهربان است" کنار چادر مشغول صحبت بود. نمی فهمیدم چه می گفتند. اما اشک­های پیرمرد را می دیدیم. پیرمرد که رفت از خدابخش پرسیدیم پیرمرد چرا به گریه شد؟ خدا بخش با ناراحتی ژست یک مترجم را می گیرد و می گوید به او گفتم در تاسوکی جاده را بسته اند و 22نفر از مردم بی گناه را کشته­اند  و ما را هم گروگان گرفته­اند. می پرسم مگر خبر نداشت؟ -نه! فکر می کرد این ها به خاطر اینه که از ما پول مواد  مخدرطلب دارند، ما را گرفته اند. وقتی موضوع را فهمید شروع کرد اشک ریختن. می گفت اگر من می دانستم اصلاً اینجا نمی آمدم و با اين­ها همكاري نمي كردم.

17فروردین علی خبر آزادی ما را می آورد. خوشحال می شویم. چشم­های رفقا لبریز از اشک شوق می شود. در این میان کاوه خوشحالی سایرین را ندارد. او را چند ماه قبل از ما گرفته بودند. تا حالا هم چند بار به او وعده­ی آزادی داده بودند. خودش می­گفت. می گفت تا حالا چند بار من را تا لب چاه آورده­اند، اما رها کرده­اند. یکی از رفقا که فکر می کرد واقعاً کاوه را با طناب از چاه کشیده اند بالا، بعد هم طناب را بریده اند تا کاوه پرت شود پایین، با شگفتی می پرسد: کجا؟ زخمی که نشدید؟ کاوه با خونسردی توضیح می دهد به من تیغ و شامپو و صابون می دادند و می گفتند برو حمام به خودت صفایی بده، می خواهیم آزادت کنیم. می رفتم و برمی گشتم، اما از آزادی خبری نبود. یکی از رفقا می پرسد همین گروه بودند و کاوه با اشاره­ی سر جواب منفی می دهد. حالا هم که علی خبر آزادی را به ما داد، کاوه متفکرانه از او پرسید زندانی­های شما آزاد شده­اند؟ علی پاسخ می دهد نمی دانم. بالاخره ما فکر می­کردیم مسئله­ی کاوه و احمد زاهدشیخی با ما فرق می کند و امیدوار بودیم، آنها هم با ما آزاد شوند. ما همه به جز من که به سجده­ی شکر قناعت کرده ام دو رکعت نماز شکر می خوانند. بقیه انگار درد مرا ندارند. درد از دست دادن نعمت و مسلم را. از شهادت مسلم  هنوز رفقا خبر ندارند. بی مسلم و نعمت کجا بروم؟ چه بگویم؟ از زنده بودنم احساس شرمندگی می کنم.

ساعت 5/1 کیسه خواب­ها و وسایلمان را برمی داریم و از کوه شروع می کنیم بالا رفتن، دست بسته و کسیه خواب به بغل. کوهپیمایی طولانی را در پیش داریم. بار کاوه از ما سنگین تر است. او علاوه بر پتو، - فقط احمد و کاوه پتو دارند، بقیه کیسه خواب.- کیسه ای دارد که در آن سفره و  شکر و ظرف آب و نان و برف و شامپو صابون و... گذاشته است. فقط یک بار یکی از دوستان در مسیر با اصرار خواست که کیسه را از جناب سرهنگ بگیرد، اما حاج حمید به جای آنکه کیسه را به او بدهد در جواب در آمد که به احمد کمک کن، سرش گیج رفته، یک بار نزدیک بود از کوه پایین پرت شود. از احمد که حاج خداداد به او لقب احمد گُل داده جریان را می پرسیم. می گوید چشم­هایم سیاهی رفت می خواستم بیفتم، که کاوه یا یکی از نگهبان­ها (یادم نیست) احمد گل را گرفته بودند.

 به قله می رسیم. سیاه چادرهایی را می بینیم. فکر کنم آن سیاه چادرها محل زندگی همین پیرمردها باشد. همان پیرمردی که با شنیدن حکایت ما از زبان خدابخش اشک ریخته بود با شادمانی به ما می گوید نگران نباشید، امشب زاهدان خواهید بود. تخفیف می دهم و با خودم می گویم کنون که نسیم آزادی وزیدن گرفته است اگر امشب نشد، فردا شب که حتماً ما را به آغوش خواهد کشید. تشنه و خسته و دست بسته با جان کندن و خیس عرق، کوه را پشت سر می گذاریم. برخی رفقا که فرصت نکرده­اند در چادر نماز بخوانند، نماز را سلام می دهند. چشم­هایمان را می بندند.

علی می گوید باید منتظر بمانیم تا ماشین بیاید. از علی می پرسیم بعد کجا می رویم. می گوید به طرف مرز حرکت می کنیم. ساعت حدود 5/3است. در زیر سایه­ی صخره­ای چشم بسته پناه می گیرم. به این صورت که دراز می­کشم روی زمین خشن و ناهموار و سرم، فقط سرم را زیر سایه­ی مختصر صخره از دید نور شدید خورشید پنهان می­کنم. بقیه هم لابد مثل من. دست­ها دو به دوبه هم قفل می شود. صدایمان در می آید که حالا که آزاد می شویم چرا ما را به زنجیر می کشید؟ اما اعتراض چه فایده­ای دارد، جواب می دهند که این دستور است و چند باره مرا به یاد آن حدیث حضرت رسول(ص) می اندازند که فرمود: لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق؛ هیچ مخلوقی را اطاعت نشاید، آنگاه که به معصیت خالق لب گشاید.

صدای ماشین است. پیرمردهایی  که همراه ما در چادر بودند می مانند. و ما دست و چشم بسته سوار خودرو می شویم. تنگ هم. مثل شب اول. بعد از ظهر گرمی است، پتو هم می کشند روی سرمان، با این توجیه که این جا مردم است. دوباره نفسم به شماره می افتد و احساس خفگی می کنم. به زحمت یک روزنه باز می کنم که لااقل بتوانم نفس بکشم. نفس کشیدن در هوای آزاد هم عجب نعمت شیرینی است. مدتی که ماشین راهش را طی می کند اجازه می دهند که چشم­هایمان را باز کنیم و از زیر پتو بیرون بیاییم. با این شرط که هر وقت آنها گفتند دوباره برویم زیر پتو.

 وارد دره­ای می شویم. راه بس پر سنگلاخی است. آنها می گفتند که این راه را فقط ما یاد داریم. آدم باورش نمی شد که بتوان از چنین جایی با لنکروز- از شما چه پنهان من بالاخره نفهمیدم این لنکروز 4500بود یا 2500- عبور کرد. از یکی شان اسم کوهها را می پرسم. جواب می دهد پنج شیر شنیده­ای؟ -آره! از تلویزیون شیر دره­ی پنج شیر شنیده­ام، آنها رابطه­شان با احمد شاه مسعود اصلاً خوب نبود. قبولش نداشتند. این را از خودشان شنیده بودم. نمی دانم چرا با او مشکل داشتند. او بعد می گوید این جا همان جاست. یک بار ماشین به یک طرف کج شد فکر کردیم الان است که ماشین واژگون شود. یکی دو نفر از همراهان خودشان را پرت کردند از ماشین بیرون. در مسیر، صخره­هایی را که یکی، دو جا مزاحم جاده بود، منفجر کرده بودند. بین راه پرنده­های قشنگی را دیدم. رنگ غالبشان سبز بود. نیم ساعتی راه طی کرده­ایم که چند نفر با اسلحه­هایی که انگشت اشاره شان بر روی ماشه­ی آن قرار دارد هراسان می پرند جلوی ماشین. يكي­شان همان كسي است كه من وقتی در خانه بودیم با صحبت کرده بودم. همان جوان مو بلندی که دم  در آبی رنگ خانه نشسته بود. فکر نمی کردم دوباره او را ببینم. یک لحظه احساس کردم الان است که شلیک کنند. پس از مکثی نه چندان طولانی فهمیدند که خودی هستیم. و اسلحه­هایشان را غلاف کردند و با ما احوال پرسی کردند وقتی دوستانشان علت اسلحه کشی شان را پرسیدند جواب دادند که منطقه حسابی ناامن شده است.

نوشته شده توسط هامون | موضوع: فاجعه تاسوکی | لينک ثابت | شنبه 1385/12/19 12:45